Showing posts with label حوزه علمیه قم. Show all posts
Showing posts with label حوزه علمیه قم. Show all posts

Monday, August 27, 2012

اساس اسلام و ادیان توحیدی بر بت پرستی است

یکی از دوستان خوب بنده در فیس بوک ؛ آقای علیرضا مطلبیان که از برادران اهل سنت است و مخالف تصوف و آموزه های صوفیانه است ، برای اثبات ضرورت اینکه فقط باید به خدا پناه برد تصویر زیبایی از سوره توحید را پست کرده بود و بنده در توضیح اینکه قطب ، تغییر هویت داده و دیگر انسان نیست و مظهر خدا است در زیر پستش نوشتم : «و علم آدم الاسماء کلّها ، "و همه اسم ها را به آدم آموخت" یعنی اگر کسی به مقام آدمیت برسد صاحب همه اسماء حسنای الهی می شود و چنین کسی را که در تصوف ، "قطب" می نامند همان عکس خدا است.یعنی اگر به چشم دل در او بنگری ، اسماء و صفات حق را در اومی بینی.یعنی حضرت حق را در او می بینی و لا جرم عاشقش می شوی.او همان خدا است که در پس حجاب جسم آدم نشسته است.فرشته ها این را فهمیدند و به او سجده کردند و ابلیس چون به جسمش توجه داشت این را نفهمید و رجیم و رانده شد.یا علی!»
ایشان در زیر یادداشت بنده نوشتند : «در اینکه آدم (کسی که به صفات خدا آراسته باشد) بر روی زمین جانشین و خلیفه خداست شک روا نیست. اما اگر برای شما بناگاه بلایی ناگهانی و حادثه ای بزرگ رخ دهد که دست شما از همه جا و همه چیز کوتاه گردد، ... خدا را به استمداد و کمک میخوانید و می طلبید یا قطب را؟»
بنده باز مجددا در زیر یادداشت ایشان چنین نوشتم :

منظورتان از خدا کیست؟در قرآن از خدا با دو عنوان یاد شده است:1.«هو» ، که چون ضمیر غایب است دلالت بر ذات الهی می کند.ذات الهی هم برای هیچ کس قابل شناخت نیست.زیرا اگر موجودی جز خدا بتواند ذات خدا را دریابد آنچه دریافته دیگر خدا نخواهد بود.به همین جهت است که با ضمیر غایب «او» از او یاد می کند.پس انسان ، خدا را در مرتبه ذات نمی تواند بشناسد.ناگزیر خدا در مرتبه ذات مورد عبادت واقع نمی شود.زیرا عبادت به چیزی تعلق می گیرد که قابل شناخت باشد.پس ذات را نه می شود شناخت ، نه می شود عبادت کرد و نه می توان او را صدا زد.چون وقتی چیزی را نمی شود دید و شناخت چطور می شود او را صدا زد و از او کمک خواست؟ 2.«الله» ، که جامع جمیع اسماء و صفات الهی است.الله ، مرتبه ای از وجود الهی است که شامل همه اسماء و صفات الهی می باشد و قابل شناخت است.به همین جهت در زبان قرآن و رسول الله(ص) و اهل بیت(ع) از معرفة الله یعنی شناخت خدا سخن به میان رفته است.خدا را در مرتبه الله می شود شناخت.وچون می شود شناخت می توان او را در این مرتبه مورد عبادت قرار داد و او را در این مرتبه می توان صدا زد و از او درخواست کمک کرد.این مرتبه از وجود الهی برای انسان قابل دسترسی است.یعنی انسان می تواند با سلوک الی الله به الله برسد و فانی در الله شود و همچون الله صاحب همه اسماء و صفات الهی شود.معنای : «علم آدم الاسمآء کلها» همین است که انسان می تواند با تصاحب همه اسماء و صفات الهی ، الله شود.مظهر الله و مظهر اسماء و صفات الهی شود.در این مرتبه اگر کسی که چشم دلش باز است به قطب که انسان کامل و مظهر همه اسماء و صفات الهی است نگاه کند او را بشر نمی بیند.خدا را در وجود او می بیند.به همین جهت است که حضرت مولوی سروده است : «از عبادت می توان الله شد» ، خب مثلا جند تا از این اسماء حسنایی که خدا دارد و آن ها را به انسان کامل یا همان قطب وقت هم تفویض می کند این اسم ها هستند : «معبود» ، «مسجود» ، «ربّ» ، «الله» ، «مجیب» ، «کریم» ، «غفار» ، «غفور» ، «رزّاق» و.......شما هر یک از این اسم ها را که صدا بزنید در حقیقت دارید انسان کامل و قطب زمان و آدم وقت را صدا می زنید.خود خدا اینگونه خواسته است و خلافت و نمایندگی خود را بر روی زمین و در عالم خلقت به او داده است : «انی جاعل فی الارض خلیفة».جاعل در این آیه شریفه ، اسم فاعلی است که در معنای صفت مشبهه به کار رفته است.یعنی خدا همیشه و پی در پی بر روی زمین خلیفه ای می گذارد و انقطاعی در کار نیست.چون خدا «ربّ» است و باید آدمی را تربیت کند و این تربیت را غیر مستقیم و از طریق واسطه که همان انسان کامل و قطب زمان و آدم وقت است اعمال می کند.به همین جهت است که در قرآن به ما دستور داده است تا برای رفتن به سوی او ، وسیله ای انتخاب کنیم و چه وسیله ای بهتر از قطب وقت که مظهر همه اسماء و صفات اوست؟ : «یا ایها الذین آمنوا اتقوالله وابتغوا الیه الوسیلة»(مائده/35) ، «ای مومنان! از خدا بترسید و برای رسیدن به او وسیله ای برگزینید.» این وسیله ، همان قطب وقت است که مظهر اسم «ربّ» است و به اذن الله تعالی می تواند ما را در مسیر به سوی خدا تربیت کند و همچون خودش به خدا برساند.اگر در این مسیر به قول شما بلایی هم نازل شود هم اوست که در نقش یک «ربّ» و مربی مهربان ظاهر می شود و آدمی را نجات می دهد.زیرا او مظهر همه اسماء از جمله اسم «غیاث المستغیثین» نیز هست و اگر کسی فریادی بزند اوست که به اذن الله تعالی فریادرسش خواهد شد.در پایان باید عرض کنم که صدا زدن او و عبادت او و عشق به او مستلزم در افتادن آدمی به وادی شرک نیست.شرک زمانی پدید می آید که ما وجودی مستقل از وجود خدا برای قطب در نظر بگیریم و وجود او را در عرض وجود خدا قرار دهیم.اما اگر ما وجود او را در طول وجود خدا در نظر بگیریم و او را همچون قطره ای که در دریا می افتد و با دریا یکی می شود فانی در وجود خدا در نظر بگیریم در این صورت دیگر او وجود و هستی ای ندارد که شرک پدید آید.اراده او مستهلک و فانی در اراده خدا است و بدون اراده الهی کاری نمی کند و نمی توتند بکند.زیرا دیگر پس از فناء وجودش در وجود الهی دیگر هستی و وجودی از خود ندارد.کرمی بود که مدتی در پیله ریاضت و عبادت و بندگی زندگی کرد و پروانه شد.حضرت مولوی برای بیان شخصیت الهی مشایخ و اقطاب داستان مرد روستایی و گاوش را مثال آورده است.می گوید مردی روستایی گاوی داشت که هر شب پیش از تاریک شدن هوا او را نوازش می کرد و غذا می داد و آنگاه به خانه می رفت.چون گاوش را بسیار دوست می داشت.یک روز شیری گرسنه آمد و گاو او را به طور کامل خورد و چون سیر شده بود و نای حرکت نداشت همان جا و بر سر جای گاو دراز کشید.دست بر قضا مرد روستایی آن روز کارش طول کشید و پس از تاریکی هوا به سراغ گاوش رفت.چون تاریک بود نمی دید که دیگر گاوی وجود ندارد و اینک شیری جای آن نشسته است.شیر را نوازش می کرد و علف جلوی او می ریخت.شیر در دل می گفت : «این بیچاره نمی داند که دیگر گاوی در کار نیست و اینک شیری جای آن نشسته است.اگر می دانست از ترس قالب تهی می کرد و می مرد.»مولوی - که خدایش رحمت کند - این داستان را برای این آورده است که ما شخصیت الهی و فانی در حق شده مشایخ و اقطاب را بشناسیم.در این داستان ، گاو نماد وجود بشری شیخ و قطب است.شیر نماد وجود الهی و نماد خدا است و مرد روستایی هم نماد آدم هایی که با مشایخ و اقطاب رو در رو می شوند.شب و تاریکی هم نماد کور دلی آدم ها است که چون چشم دلشان کور است خدا را در پس وجود بشری شیخ نمی بینند و فکر می کنند او هنوز انسان است و انسانی مانند آن ها است.به همین جهت در انکارش می کوشند : «روستایی گاو در آخور ببست***شیر گاوش خورد و بر جایش نشست***روستایی شد در آخور سوی گاو***گاو را می جست شب ، آن کنجکاو***دست می مالید بر اعضای شیر***پشت و پهلو ، گاه بالا گاه زیر***گفت شیر : ار روشنی افزون شدی***زهره اش بدریدی و دل خون شدی***اینچنین گستاخ زان می خاردم***کاو در این شب ، گاو می پنداردم
بنا بر این ، اساس اسلام و ادیان توحیدی بر بت پرستی استوار شده است.اما بتی که خدای تعالی آن را تراشیده باشد و ساخته و پرداخته کرده باشد نه انسان هایی که بنا به فرمایش الهی زیانکار هستند : «انّ الانسان لفی خسر»(عصر/2)قطب ، چنین بتی است و خدا او را تراشیده است و به شکل خود او را در آورده است.پس پرستش او و توجه به او پرستش خدا و توجه به خدا است.البته در تصوف ، کسی به سالک نمی گوید خدا را نپرست ، قطب را بپرست.خود سالک با بالا رفتن از نردبان معراج الی الله متوجه فنای ذات بشری قطب در ذات الهی و نیستی او در هستی الهی می شود و اساسا وجود مستقلی از قطب نمی بیند که توجه او را از خدا به خود منصرف کند.قلب و وجود قطب ، مانند آیینه ای است که عکس خدا در آن افتاده است.شما وقتی تصویری را در آینه می نگرید آینه را می نگرید و به آن توجه دارید یا به طور کلی آینه را نمی بینید و فقط تصویر در آن را نگاه می کنید و به آن تصویر توجه دارید؟
یا علی!

Friday, August 24, 2012

امام و قطب ، دو جلوه از یک حقیقت(1)

در قرآن از مقامی نام برده شده است به نام مقام «مخلصین» که از دیدگاه قرآن عالی ترین مقام و جایگاهی است که یک انسان می تواند به آن دست یابد و این همان مقام «فناء فی ذات الله» است که صوفیه آن را مطرح کرده اند و عالی ترین مرحله از مراحل «فناء فی الله» است.«مخلص» با فتحه حرف لام ، یعنی کسی که به مقام خلوص ذاتی رسیده و خداوند او را در مرتبه ذات ، خالص قرار داده است.این با مخلص که حرف لام آن کسره داشته باشد تفاوت دارد.مخلص اگر با کسره حرف لام خوانده شود به کسی گفته می شود که سعی دارد خود و عمل خود را خالص قرار دهد اما گاهی می تواند و گاهی نه.اما مخلص اگر با فتحه حرف لام خوانده شود دلالت بر کسی می کند که خداوند ، ذات او را خالص گردانده و او را به مقام فناء در ذات خود بار داده است.این همان مقام و شخصیّت قطب در تصوف است.اینک به مدد آیات الهی قرآن ویژگی های درونی و شخصیّتی «مخلصین» را بررسی می کنیم :
ا.ارزش مخلصین با اعمال آن ها سنجیده نمی شود.زیرا آن ها به مقام «فناء فی ذات الله» رسیده و فانی در ذات الهی شده و دیگر از خود ، هستی ای ندارند تا بتوان به آن وجود و هستی ، عملی را نسبت داد : «و ما تجزون الّا ما کنتم تعملون.الّا عباد الله المخلصین»(1) ، «شما جز بر اساس اعمالتان مجازات نمی شوید.مگر بندگان مخلص خدا»
ب.بنابراین در عرصه قیامت احضار نمی گردند : «فکذّبوه فانّهم لمحضرون.الّا عباد الله المخلصین»(2) ، «او را تکذیب کردند پس احضار می شوند.مگر بندگان مخلص خدا»
ج.مخلصان از دایره تسلّط و گزند ابلیس و شیاطین بیرون هستند و دست آن ها به دامان بلند مخلصان نمی رسد تا آن ها را گمراه کنند و به نافرمانی از خداوند مبتلا گردانند.ابلیس خود به این حقیقت اعتراف کرده است : «قال فبعزّتک لاغوینّهم اجمعین.الّا عبادک منهم المخلصین»(3) ، «(ابلیس)گفت : به عزّتت سوگند همه آن ها(=بندگان) را گمراه می کنم.مگر آن دسته از آن ها که بندگان مخلص تو هستند.»و این دقیقا همان ویژگیی است که بیعت با قطب وقت را که مخلص وقت است واجب می کند.زیرا کسی که با او بیعت می کند زیر پرچم حمایت او قرار می گیرد و در صورت تسلیم شدن در برابر او و اطاعت از اوامر او ، در سفر روحانی سلوک الی الله از گزند ابلیس و شیاطین در امان خواهد بود.این آیه به ما نشان می دهد که بیعت با قطب وقت واجب است و بدون بیعت با او کسی از گزند ابلیس و شیاطین در امان نخواهد بود تا برای او دینی باقی بماند.
د.آن ها بر صراط مستقیم قرار دارند و خود عین صراط مستقیم هستند : «قال ربّ بما اغویتنی لازیّننّ لهم فی الارض و لاغوینّهم اجمعین.الّا عبادک منهم المخلصین.قال هذا صراط علیّ مستقیم»(4) ، «(ابلیس)گفت : پروردگارا ، بخاطر آنکه مرا گمراه کردی زمین را برای آن ها می آرایم و همه آن ها را گمراه می کنم.مگر آن دسته از آن ها که از بندگان مخلص تو هستند.(خدا)گفت : این (خلوص و بنده خالص شده من) راه مستقیمی است که به سوی من می آید.»این آیه هم به ما نشان می دهد که بدون بیعت با مخلص وقت و قطب وقت کسی نمی تواند بر صراط مستقیم قرار داشته باشد تا بتواند به سوی خدا حرکت کند.پس باز تاکید می شود که بیعت با قطب وقت واجب است.
ه.تنها مخلصان به مقام بندگی بار یافته و تنها آن ها هستند که می توانند خداوند را آنگونه که شایسته او است توصیف کنند و از او به دیگران گزارش بدهند : «سبحان الله عمّا یصفون.الّا عباد الله المخلصین»(5) ، «خدا از آنچه آن ها توصیف می کنند منزّه و پیراسته است.مگر بندگان مخلص خدا» ، این آیه هم به مقام« فناء فی الله» مخلصان اشاره دارد.زیرا فقط کسی که به مقام فناء فی الله رسیده است و زبان او زبان خدا است می تواند با زبان خود خدا به توصیف خدا بپردازد.دیگران چون زبانشان در پس اندیشه های بشری آن ها نشسته است توصیفشان از خدا توصیفی بشری با تمام محدودیت های یک بشر است.
و.چون دست ابلیس از دامان مطهّرشان به دور است به سوء و فحشا آلوده نمی شوند : «و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رءا برهان ربّه کذلک لنصرف عنه السّوء و الفحشآء انّه من عبادنا المخلصین»(6) ، «او(=زلیخا) آهنگ او را کرده بود و او(=یوسف) هم اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ او را می کرد.ما اینچنین سوء و فحشا را از او(=یوسف) دور کردیم.قطعا او از بندگان مخلص ما بود.» عبارت : «ان رءا برهان ربّه» به ما نشان می دهد که مخلصان اهل شهود حقایق هستند و حواس و مشاعر باطنی آن ها باز است.به عبارت دیگر روش دینداری آن ها روشی شهودی است که این ، روش دینداری و دین ورزی صوفیان است نه روشی مبتنی بر تحصیل در مدرسه و حوزه و دانشگاه.
اینک می خواهیم پیشاپیش به یک شبهه احتمالی پاسخ دهیم تا نوشتار ما روشنایی بیشتری بیابد.ممکن است کسی اشکال کند که این مقام ویژه انبیا و امامان است و دیگران ، از جمله اقطاب صوفیه ، نمی توانند به این جایگاه دست یابند.خداوند خود در قرآن پاسخ این شبهه و اشکال را داده است.به این صورت که خداوند یکی از دلایل نزول قرآن را این بر می شمارد که اگر این قرآن را نازل نمی کردیم مشرکان می گفتند اگر یکی از کتاب های آسمانی پیشینیان نزد ما بود ما قطعا به مقام مخلصان بار می یافتیم.و خداوند اینگونه به ما نشان می دهد که همگان حتّا مشرکان هم در صورت ایمان و حرکت بر صراط قرآن می توانند به عالی ترین مقامی که یک انسان می تواند برسد یعنی مقام اخلاص ذاتی و مقام مخلصان دست یابند : «و ان کانوا لیقولون.لو انّ عندنا ذکرا من الاوّلین.لکنّا عباد الله المخلصین»(7) ، «و(مشرکان) به تاکید می گفتند : اگر ذکری از پیشینیان نزد ما می بود حتما و قطعا ما از مخلصان می شدیم»



               ----------------------------------
1.صافّات/39 - 40
2.همان/127 - 128
3.ص/82 - 83
4.حجر/40 - 41
 5.صافّات/159 - 160
 6.یوسف/24
 7.صافّات/167 - 169

Friday, February 24, 2012

سجده نور به نور (بحثی در باره جواز سجده بر انسان کامل) - (2)

قاضی نورالله شوشتری هم که از علما و عرفای بزرگ تاریخ تشیع و ناشر شیعه اثنی عشری در مملکت هندوستان بوده و عاقبت هم به فتوای علمای اهل سنت به شهادت رسیده است ، پس از نقل گفتار صاحب نواقض(30) که از سنیان متعصب ، و ناقد سجده صوفیه شیعی به بزرگان خود بوده ، به نقد و رد آرای سست وی در این زمینه می پردازد :
« صاحب نواقض گفته است : " و از لغزش ها و گناهان آن ها ، یکی هم آن چیزی است که ابن عبدالعالی ، موافق با علمای پیش از خود نوشته است و آن تجویز سجود از روی تعظیم برای بنده ای دیگر است. پس او و پیروانش از روی الحاد در دین و برای جلب دنیا و از روی دوری از خالق و روی آوردن به خلق ، به شاه اسماعیل بن حیدر سجده می کرده اند و این عمل ، عادت آن ها شده بوده است. تا آنجا که تارک این سجده را یزید می نامیدند و او را ساعتی مهلت نمی دادند. و یکی از برکات داشتن حالت محبت نسبت به این دو شیخ (= ابوبکر و عمر ، رضی الله عنهما) این است که به واسطه این محبت ، دو نعمت به من داده شده است و به واسطه این نعمت ها به دو امر ملهم شده ام که این دو امر مرا از قتل و نقصان در دین خلاصی بخشیده است. پس اگر این دو امر به من الهام نشده بود قطعا به یکی از آن دو کار (= قتل یا نقصان در دین) مبتلا شده بودم. من آن دو امر را در کتاب مطوّل شرح و تفصیل داده ام. هر کس که به این کتاب و این مبحث مراجعه کند ، بر تاریخ عجیب و امر غریبی اطلاع می یابد که یکی از آن ها با این مقام و دیگری (با مقام مناسب خویش) مناسبت دارد. همانطور که بر اهلش پوشیده نیست. خلاصه کلام آنکه ، هر کس که ذره ای از ایمان در قلبش وارد شده باشد می داند که کسی که سجده برمخلوق را– به ویژه پادشاهان دنیوی،و ویژه تر پادشاهی که عمرش را به اتفاق نظر علمای مذهبش در نافرمانی از پروردگار متعال و مخالفت با خاتم پیامبران(ص) سپری کرده است – جایز بداند ، ایمان ندارد و از زیانکارترین بندگان است. خداوند ، ایمان کامل را روزی ما فرماید که او پاداش نیکوکاران را تباه نمی سازد. "
من(31) می گویم : این مطلب قابل نقد است. برای اینکه سجده تعظیم نسبت به کسی که شایستگی آن را دارد در شریعت های پیش از اسلام ثابت شده است. چنان که در زمینه سجده فرشتگان به آدم(ع) ، و سجده برادران یوسف(ع) به او آمده است.و چیزی که نسخ نشده باشد نزد بعضی از اصولیین حجت است.و نسخ آنچه ما به آن اعتقاد داریم(= سجده تعظیم) قطعا ثابت نشده است.پس کسی که به این نوع از سجده اعتقاد دارد مجاز است که آن را تجویز کند.سجده شکر به هنگام رسیدن شادی ، نزد اهل سنت و جماعت هم جایز است.چنان که در کتاب هایشان به آن تصریح کرده اند.در مجموع ، هیچ یک از اصحاب ما به جواز سجده به کسی از روی تعظیم رأی نداده اند.بلکه حکم به حرمت آن یکی از اصول ایشان است.تا آنجا که شیخ شهید ما در " قواعد اصولی " خود ، به تنهایی فصل جداگانه ای برای آن در نظر گرفته و گفته است : " جز این نیست که سجده کردن برای بت ها ( کفر قرار داده شده است و برای پدر و آدمی از آدمیان که مقصود تعظیم به اوست کفر قرار داده نشده است.برای آنکه سجده کردن به بت ها ) به منظور عبادت آن ها صورت می پذیرد.بر خلاف پدر که مراد از سجده به او تعظیم اوست.
شایسته است که تقرب و نزدیکی به خدا از راهی صورت پذیرد که خدای تعالی آن را راهی برای تقرب به خویش قرار داده باشد.و تعظیم به پدر و شخص عالم ، راهی برای تقرب است.اگر چه تعظیم آن ها به این شکل (= به شکل سجده) جایز نیست اما آن به اعتبار آنکه به تعظیم آن ها امر شده است به کفر نمی انجامد."
این در حالی است که ما صاحب نواقض را به هنگامی که در سرزمین رافضیان بود در حال سجده به سران قزلباش و در حال عبادت و پرستش  پست ترین گوساله آن ها دیده ایم و هیچ شکی در اقدام وی به سجده به بت ها ، و به خاک مالیدن صورت خود برای انصاب و ازلام نداریم.»(32)
بر اساس کریمه : « و خداوند همه اسماء را به آدم آموخت »(33) آدم(ع) مظهر تمام اسماء و صفات الهی ، و در حقیقت ، مظهر اسم اعظم الله است که جامع جمیع اسماء الهی است.از حضرت باری تعالی با دو نام کلی در قرآن یاد شده است؛یکی "هو" و دیگری "الله".هو اشاره به مقام ذات دارد و غیر قابل معرفت است.بنابراین مورد عبادت واقع نمی شود.زیرا عبادت و پرستش به موجودی تعلق می گیرد که قابل معرفت باشد.آدمی نمی تواند موجودی را عبادت کند که آن را نمی شناسد.اما الله که جامع جمیع اسماء الهی است و آدم(ع) فانی مطلق در او و مظهر تام و تمام او بوده قابل معرفت و شناخت است و مورد عبادت واقع می شود.از جمله اسمایی که اسم اعظم الله جامع آن ها است ، اسماء : معبود و مسجود و رب العالمین است.آدم(ع) نیز به جهت دارا بودن همه اسماء و صفات الهی ، مظهریت این سه اسم را نیز دارا بوده است.یعنی آدم(ع) نیز – البته به نحو مظهریت – هم معبود عابدان ، هم مسجود ساجدان ، و هم ربّ متربیان بوده است.
اما نکته بسیار مهمی که نباید از آن غافل ماند ، آن است که در کریمه : « انی جاعل فی الارض خلیفة »(34) جاعل ، اسم فاعلی است که در معنای صفت مشبهه به کار رفته است.اهل فن می دانند که فاعلیت در اسم فاعل ، استمرار و تداوم ندارد.مثلا ضارب به کسی گفته نمی شود که همه عمر خویش را مشغول کتک زدن دیگران است.بلکه فقط وقتی به کسی اطلاق می شود که در یک مورد مشخص به زد و خورد با دیگری پرداخته باشد.بر خلاف آن ، حالت وصفیت در صفت مشبهه دایمی و همیشگی است.مانند سخی – بر وزن فعیل – که دلالت بر شخصی می کند که همیشه بخشنده و با سخاوت است.نه آنکه گاهی می بخشد و گاهی بخل می ورزد.حال در زبان عربی گاهی صفت مشبهه بر وزن فاعل می آید.یعنی از نظر شکل ، اسم فاعل است اما از نظر معنا و مفهوم ، صفت مشبهه. مانند صفت عالم ، وقتی که برای حضرت باری تعالی به کار می رود.صفت عالم اگر برای غیر حق تعالی به کار رود ، مانند کاربردش برای انسان ، دلالت بر وجود علم در پاره ای ازعمر و جهل در پاره ای دیگر از آن می کند.اما وقتی برای حضرت حق تعالی به کار می رود دلالت بر علم دایمی و همیشگی ، بدون جهل سابق و لاحق دارد.یعنی صفت مشبهه محسوب می شود.اسم جاعل در کریمه فوق نیز چنین است و گرچه بر وزن فاعل آمده اما صفت مشبهه است.یعنی خدای تعالی می فرماید : من به صورت دایمی و پی در پی و بدون هیچ فاصله و دوره فترتی ، خلیفه و جانشینی برای خودم بر روی زمین می گذارم.با پروازهرخلیفه ای به ملکوت اعلی ، خلیفه بعدی بدون هیچ درنگ و فاصله ای خلافت الهی و نمایندگی خدایی را در عالم و بر روی زمین بر عهده می گیرد.به قول حضرت مولانا :
                                       پس به هردوری ولیی قائم است
                                       آزمایش   تا  قیامت   دائم  است(35)
بنابراین بر خلاف باورعمومی ، آدم ، فقط یک نام برای اولین انسان خلق شده و اولین پیامبر الهی نیست.بلکه حالت نمادین دارد.به بیانی دیگر، آدم ، فقط یک شخصیت حقیقی نبوده بلکه این واژه بیانگر جایگاه و شخصیتی حقوقی است که صاحب این جایگاه و شخصیت در هر زمان ، واجد مقام آدمیت – جامعیت همه اسماء و صفات الهی – است.بنابراین همه خلفای الهی که از ابتدای خلقت آدم تا این زمان بوده اند و اینک نیز هست علاوه بر نام های شناخته شده خود یک عنوان کلی نیز دارند که آن ، عنوان : " آدم وقت " است.آدم وقت چون به مقام آدمیت بار یافته و همه اسماء و صفات الهی را دارا گردیده ، معبود عابدان و مسجود ساجدان است.چه این عابدان و ساجدان شعور و معرفت به این عبودیت و ساجدیّت خود نسبت به وی را داشته باشند و چه نداشته باشند.چه این ساجدیّت در محضر شخصی آدم وقت – البته به نحو غیر ارادی – برای سالکان طریق فنا ظهور و بروز بیابد و چه نیابد.
یکی از اسرار الهیه که از فرط ظهور بر همگان پوشیده مانده و فقط به اذن الهی برای برخی از بندگانش عیان گشته است مسئله سجده انسان به انسان در رویکرد اقامه نماز به سوی قبله واحد است. اگر سیاره زمین را که کروی شکل است به شکل یک دایره در نظر بگیریم کعبه ، مرکز و نقطه کانونی آن خواهد بود و مسلمانان که در نقاط مختلف زمین حداقل شبانه روزی 34 بار رو به سوی آن به سجده می پردازند در حقیقت رو به یکدیگر و به یکدیگر سجده می کنند.و این حقیقت زمانی روشن تر می شود که قطر این دایره را تنگ تر کنیم ، تا آنجایی که به کوچک ترین اندازه آن در محوطه مسجدالحرام برسد.اگر ، به ویژه در ایام حج ، که نماز جماعت با شکوهی به گرد خانه کعبه برقرار می شود کعبه یا همان نقطه کانونی دایره را در نظر نیاوریم خواهیم دید ساجدان همه به همدیگر سجده می کنند که یادآور سجده فرشتگان به آدم(ع) و اهل بیت یوسف(ع) به او خواهد بود.
در این نوع از سجدۀ انسان به انسان ، مسلمانان فارغ از اختلاف دیدگاه های فقهی و کلامی و قومی و نژادی – که عوامل ایجاد نزاع های تند و گاه خونین میان آن ها در عالم کثرت است – بر اساس کریمه : « از روح خود در او دمیدم »(36) در عالم حقیقت و از دریچه دید عالم وحدت و البته غالبا بدون توجه و معرفت ، به روح الهی که تجلی تام و تمام و کامل آن در " آدم وقت " متجلی است سجده می کنند.و در واقع به آدم وقت که مظهر جمال و جلال و کمال الهی است سجده می کنند.
اگر به روایتی که از حضرت باقر(ع) به دست ما رسیده است دقت کنیم این حقیقتی را که تبیین کردیم برای ما روشن تر می شود.حضرت در تفسیر آیه شریفه : « آیا از آفرینش نخستین ناتوان شده بودیم؟ نه ، آن ها از آفرینش تازه در تردیدند »(37) فرموده اند : پس از این عالمی که ما آدمیان در آن زندگی می کنیم عالم و آدم دیگری غیر از این عالم و آدم خواهند آمد.چنان که پیش از این عالم و آدم هم هزاران هزار عالم و آدم دیگر وجود داشته اند.(38)
در کلام مبارک امام(ع) از عبارت " الف الف " برای بیان تعداد عوالم و آدمیان پیش از این عالم و آدم استفاده شده است که به بیان ریاضی ، یک میلیون آدم و عالم می شود اما در معنا و مفهوم حقیقی به معنای نا متناهی بودن و ازلی بودن وجود عالم و آدم است.توجه در این روایت به ما می فهماند که مقام آدمیّت و الهیّت بر هم منطبق هستند و آدم وقت که به مقام آدمیت بار یافته است ، مظهر اسم اعظم الله و مسجود موجودات ؛ از جمله آدمیان است.
حال می خواهیم به شبهه ای که ممکن است در زمینه سجده به انسان کامل توسط مخالفان فقر و عرفان مطرح شود پاسخ دهیم.ممکن است اینان مطالب مطرح شده در این نوشتار را پذیرفته اما مقام آدمیت وقت را در انحصار انبیا و ائمه اطهار(ع) دانسته و دیگران ؛ از جمله اقطاب و مشاخ صوفیه را محروم از آن مقامات بپندارند.این در حالی است که با کمی دقت و توجه در آیات و روایات ، متوجه بطلان پندار آنان می شویم.از جمله آنچه در پاورقی مربوط به روایت سجده بر تربت پاک امام حسین(ع) آوردیم.ما به جهت رعایت اختصار از غور و بررسی همه جانبه در این زمینه پرهیز کرده و تنها به نقل کلامی از مرحوم آیت الله خمینی بسنده می کنیم :
« اما آنچه انبیا گفته اند را می توان با اِعمال آن به آنجایی که خود انبیا رسیدند رسید.برای اینکه امری که در یک فرد از بشر تحقق پیدا کرد برای طبیعت او ممکن است و لذا برای افراد دیگر هم ممکن می شود.پیغمبر اکرم(ص) با همین نماز بود که رسید.اگر هر کسی با دقت ملاحظه کند اسراری از صلاة را می فهمد و لذا در معراج هم حضرت همین عمل را بجا آورد.و اگر اسراری که در باره نماز در اخبار وارد شده ملاحظه شود معلوم می شود این اسرار از آنچه صوفیه می گویند بیشتر است و یا همان است که اینها گفته اند.»( 39)
این استدلال آقای خمینی در این عصر غیبت که دست همگان از دامان آن امام همام کوتاه است بیشتر به چشم می آید و راهگشای طالبان حقیقت و سلوک الی الله است و آن ها را از سرگشتگی وتحیر در این موضوع که «آیا در عصر غیبت ، کسی هست که ما زمام تربیت قلب خویش را به دست او بسپاریم؟» نجات می دهد.
                             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.«وعلم آدم الاسماء کلها»(بقره/31) : «و(خدا) تمام اسم ها(ی خود) را به آدم آموخت.» ، «انی جاعل فی الارض خلیفة»(بقره/30) : «من قطعا بر روی زمین(به صورت دایمی و پی در پی) جانشینی (برای خود) قرار می دهم.» نیاز به گفتن است که تمام آیات و روایات و متون عربی به کار رفته در این نوشتار به وسیله نویسنده نوشتار ترجمه شده است.
2.«و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ابی واستکبر و کان من الکافرین»(بقره/34) : «به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید.پس همه سجده کردند جز ابلیس که سرپیچی کرد و بزرگی فروخت واز کافران شد.»
3.از آیه ای که می آوریم معلوم می شود اگر چه فرشتگان به آدمی که مجموعه هماهنگی از جسم و روح الهی بود سجده کردند ، اما توجه آن ها به بعد الهی وجود وی بوده است : «فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین»(حجر/29) : «وقتی آفرینش او را کامل کردم و از روح خود در او دمیدم همگی به او سجده کنید.» چنانکه مشهود است دستور الهی مبنی بر سجده همه فرشتگان به آدم در حالی صادر می شود که آدم مجموعه کاملی از جسم و روح الهی بوده است.یعنی آن ها ظاهرا جسم ، اما در واقع روح الهی را سجده کردند.درست همانگونه که برای صوفیان – در حالت های ویژه – در برابر قطب و مشایخ رخ می دهد.
4.«اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رأیت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین»(یوسف/4) : «یوسف به پدر خویش گفت : ای پدر ، من یازده ستاره و ماه و خورشید را دیدم.همه آن ها را در حال سجده به خودم دیدم.» نکته قابل ملاحظه در این آیه ، بشارت الهی به یوسف کودک است مبنی بر اینکه وی در بزرگسالی به مقام جامعیت میان کثرت و وحدت ، و صحو بعد المحو ، و جمع الجمع ، و بقای بعد از فنا می رسد.شاهد ما بر این مطلب ، دو بار استفاده از فعل رأیت – که این فعل ، نشانه ای از روش شهودی همه پیامبران که یوسف در اینجا نمادی از ایشان است در مسیر خداشناسی می باشد. – توسط یوسف است.اولی اشاره به عالم کثرت و دیگری اشاره به عالم وحدت دارد.
5.«و رفع ابویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تأویل رویای من قبل قد جعلها ربی حقا»(یوسف/100) : «و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همگی در برابر او به سجده افتادند.گفت: ای پدر، این تأویل رویای ایام کودکی من بود که پروردگارم آن را تحقق عملی بخشید.»
6.نور/35 : « الله نور السماوات والارض »
7.کافی ، ج1 ، ص90
8.آداب الصلوة ، امام خمینی ، ص252
9.همان ، ص263
10.بحارالانوار ، ج15 ، ص29 : « و خلق من نور اللوح القلم و قال له : اکتب توحیدی.فبقی القلم الف عام سکران من کلام الله تعالی.فلما افاق قال : اکتب.قال : یا رب و ما اکتب؟ قال اکتب : " لا اله الا الله ، محمد رسول الله ".فلما سمع القلم اسم محمد(ص)خرّ ساجدا و قال : سبحان الواحد القهار.سبحان العظیم الاعظم...»
11.قلم/1
12.سجد = سجده کرد.
13.خرّ ساجدا = به سجده افتاد.
14.ص/72-71
15.بحارالانوار ، ج15 ، ص32 : «فلما خلق الله تعالی آدم(ع) اوحی الی الملائکة : " انی خالق بشرا من طین.فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. " فحملت الملائکة جسد آدم(ع) و وضعوه علی باب الجنة و هو جسد لا روح فیه ، والملائکة ینتظرون متی یومرون بالسجود و کان ذلک یوم الجمعة بعد الظهر.ثم ان الله تعالی امر الملائکة بالسجود لآدم(ع).فسجدوا الا ابلیس لعنه الله.ثم خلق الله بعد ذلک الروح و قال لها : ادخلی فی هذا الجسم.»
16.قلزم/ملا علی بیدختی " نور علیشاه ثانی " ، ج1 ، ص63 : « فلما مضی ثلاثة اشهر امر الله البحار و الجبال و الاشجار و کل شیء ان یسجدوا لمحمد(ص) حتی وضع جمل ابی قحافة رأسه علی الارض فکلما ضربه لم یحرک رأسه فنادی هاتف لا تضربه فان الله امر ایاه و کلشیء ان یسجدوا لامر عظیم.»
17.«و لما مضی اربعة رأی حبیب الزاهد من اشهر علماء الیهود غزالا یسجد فجاء لیحرکه فسمع هاتفا یقول : دعه فانه و کل المخلوقات امروا ان یسجدوا للنبی الامی الذی صار من حمله اربعة اشهر.»
18.بحارالانوار ، ج85 ، ص153 : «السجود علی تربة الحسین علیه السلام یخرق الحجب السبع.»
19.چند نکته عمیق دیگر در این روایت شریف موجود است که چون مربوط به موضوع نوشتار ما نیست در پاورقی توضیح می دهیم :
الف.از این روایت استفاده می شود که امام جعفر صادق ( ع ) فقط  به  فقه وعلوم ظاهری اهمیت نمی داده اند ، بلکه امر طریقت و سلوک الی الله را هم مهم می شمرده اند ، وعبوراز این حجاب های هفتگانه را برای نیل به مقام کمال مطلق ، لازم و واجب می دانسته اند.
ب.از این روایت استفاده می شود که کسانی که فقط فقه و جنبه ظاهری دین را از امام صادق گرفته ، و با طریقت تصوف و عرفان – که جنبه باطنی دین و وجود مقدس اهل بیت(ع) است ، و آدمی را از حجاب های هفتگانه عبور می دهد – مخالفت می کنند ، و اصولا این معانی را قبول ندارند ، شیعه نصفه و نیمه و ناقص بوده ، در حقیقت مخالف جنبه باطنی اهل بیت(ع) هستند.
ج.ازاین روایت استفاده می شودکه امام صادق(ع) نیل به مقامات عالیه انسانی بلکه نیل به عالی ترین مقام انسانی و عبور از همه حجاب های هفتگانه را ویژه اهل بیت(ع) ندانسته و با این توصیه ای که به همگان ارایه می فرمایند معلوم می شود که نیل به مقام انسان کامل را برای همگان از جمله اقطاب و مشایخ صوفیه ممکن و میسر و بلکه واجب می دانسته اند.
20.به فتح لام ، یعنی کسی که به خلوص ذاتی دست یافته و ارزش وی به اعمالش سنجیده نمی شود(صافات/40-39) ، بنابراین در عرصه قیامت احضار نمی گردد(صافات/128-127) ، از دایره تسلط و گزند ابلیس و شیاطین بیرون است(ص/83-82) ، بر صراط مستقیم و خود ، صراط مستقیم است(حجر/41-40)، تنها او به مقام بندگی دست یافته و تسبیحش پذیرفته است(صافات/160-159) ، سوء و فحشا از دامن مطهرش دور است(یوسف/24) ، و صاحب «ذکر»ی است که قدمتی به قدر عمرآدمی دارد وخط سیرآدمی ازاسفل السافلین تا اعلی علیین مقام مخلصین است(صافات/169-168) و این ها ویژگی های برخی از انبیا  و اهل بیت(ع) و اقطاب در عصر غیبت است.
21.بحارالانوار ، ج23 ، ص102 ، حضرت جعفر صادق(ع)
22.این معنا به روشنی از قرآن استفاده می شود.زیرا قرآن از طرفی موجودات را به دلخواه خودشان مطیع اوامر حقّ معرفی می کند : «فقال لها للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین» ، «به آسمان ها و زمین گفت : به دلخواه یا به اجبار بیایید.گفتند : به دلخواه می آییم.»(فصلت/11) ، و از طرف دیگر ، موجودات را در حال سجده به خدا معرفی می کند :«ولله یسجد من فی السماوات والارض طوعا و کرها» ، «آنچه در آسمان ها و زمین است ، در حال سجده به خدا هستند»(رعد/15) پس ، از نظرقرآن حقیقت سجده ، اطاعت امر است. و این حقیقت وقتی روشن تر می شود که بدانیم مشرکانی که در دنیا اطاعت امر خدا را نمی کرده اند ، وقتی در آخرت به سجده امر می شوند ، نمی توانند سجده کنند : «یوم یکشف عن ساق و یدعون الی السجود فلا یستطیعون» ، «در آن روز سخت به سجده امر می شوند اما نمی توانند.»(قلم/42)
23.چنان که در حدیث قدسی شریف و معروف به " قرب نوافل " آمده است : و انه لیتقرب الیّ...(اصول کافی ، ج4 ، ص53 )
24.طارق/9 : «یوم تبلی السرائر»
25.فرقان/29-27 : « و روزی که ستم کننده ( بر خویش ) دست های خود را به دندان می گزد ومی گوید: ای کاش با رسول زمان خویش همراه شده بودم.ای وای بر من ، کاش با فلانی دوستی نمی کردم.قطعا او مرا از راه " ذکر " (= رسولخدا) – پس از آنکه به نزدم آمده بود – به در کرد.و شیطان ، انسان را (در گرفتاری) وا می گذارد و نومید می کند.
26.انفاق/17 : وقتی تیر می انداختی ، تو نبودی ، خدای بود که تیر می انداخت.
27.بحارالانوار ، ج72 ، ص264
28.تفسیر مثنوی مولوی ، استاد همایی ، انتشارات آگاه ، تهران ، 2536 ، ص 190
29.آداب الصلوة ، امام خمینی ، صص285-284
30.منظور ، میرزا مخدوم بن میرعبدالباقی شریفی ، نویسندۀ نواقض الروافض در نقد تشیع و تصوف است.
31.قاضی نور الله شوشتری
32.مصائب النواصب ، قاضی نور الله شوشتری ، ج2 ، صص168-165 با تلخیص.
33.بقره/31 : «و علم آدم الاسماء کلها»
34.بقره/30 : «قطعا من پی در پی جانشینی بر روی زمین خواهم گذاشت.»
35.مثنوی مولوی ، دفتر دوم ، بیت815
36.حجر/29 : «و نفخت فیه من روحی»
37.ق/15 : «افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید»
38.الخصال ، شیخ صدوق ، ج2 ، باب الواحد الی المائة ، روایت54
39.دقیق ترین و عمیق ترین مفهوم الگو بودن انبیا و اهل بیت(ع) و اولیا همین مطلب است.آن ها الگو قرار داده شده اند تا ما با پیروی از آن ها که به قلۀ معرفت صعود کرده اند ، طریق آن ها را طی کرده و همچون ایشان به قلۀ معرفت و انسانیت صعود کنیم و حایز مقام فناء فی الله شویم.روغن مالیدن به موها و نمک خوردن پیش از شروع به غذا و....اگر چه از سنن نبوی بوده و عمل به آن ها نیکو است اما حصر مفهوم الگو بودن انبیا و اولیا در این موارد ، ناشی از سطحی نگری است.
40.تقریرات فلسفۀ امام خمینی ، اسفار(3) ، آیت الله سیّد عبدالغنی اردبیلی(ره) ، ص499