Sunday, September 23, 2012

امام صادق(ع) : یک مسلمان یا سنّی است یا صوفی


امام صادق (ع) :
«من عاش فی ظاهرالرّسول فهو سنّیّ،و من عاش فی باطن الرّسول فهوصوفی.»(1)
«کسی که در ظاهر رسول زندگی کند سنّی ، و کسی که در باطن رسول زندگی کند صوفی است.»
در این روایت شریف ، حضرت صادق(ع) ملاکی بسیار زیبا و دقیق از سنّی وصوفی به دست می دهد که در ضمن آن امام(ع) اصلا واژه شیعه را به کار نبرده اند.این نشان می دهد که یا واژه شیعه بعدها اصطلاح شده است و یا از دیدگاه امام(ع) شیعه و صوفی و تشیّع و تصوّف مترادف و یگانه بوده اند که ایشان در برابر سنّی به جای شیعه ، صوفی را نشانده اند.این روایت نورانی ، صحّت بیان و ادّعای سیّد حیدر آملی را که گفته است : «کسی که شیعه نیست صوفی نیست و کسی که صوفی نیست شیعه نیست» به روشنی ثابت می کند.
از دیدگاه امام(ع) یک مسلمان یا به ظاهر محمد(ص) گرایش دارد و در ظاهر او زندگی می کند و به ظاهر او اقتدا می کند که در این صورت سنّی محسوب ...
می شود و یا به باطن محمد(ص) گرایش دارد و در باطن او زندگی می کند و به باطن او اقتدا می کند که در این صورت صوفی به حساب می آید.
با این تفسیری که امام(ع) از سنّی ارایه می دهد همه کسانی که امروزه سنّی یا شیعه محسوب می شوند و گرایش باطنی به رسولخدا(ص) و باطن او ندارند سنّی محسوب می شوند و سنّی ها و شیعیانی که گرایش به باطن رسولخدا(ص) دارند و در باطن او زندگی می کنند صوفی یا به عبارت دیگر ؛ شیعه محسوب می شوند.
این روایت ، روایتی دارای سند و معتبر است.

**************
1.حلیة الاولیا/حافظ ابو نعیم/ج 1/ص 20 ، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة/عزّ الدّین محمود بن علی کاشانی/تصحیح استاد جلال الدین همایی/ص 90

Thursday, September 20, 2012

خانقاه و عزلت (3)

              خانقاه اهل دل ؛ حسینیه سلسله نعمت اللهی گنابادی در کرج



«لعلّک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی ،او رایتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی»(1)


«شاید مرا در مجالس عالمان نیافته ای که خوارم کرده ای،یا مرا در میان غافلان دیده ای که از رحمتت نا امیدم کرده ای.»



این فراز از دعای حضرت سجّاد(ع) ، بطور دقیق «خانقاه» و مجالس صوفیّه را نشانه رفته و تایید کرده است.عالم دینی و علم دینی بر دو نوع است : 1.عالم به علم اکتسابی و مدرسه ای که با استاد دیدن و مطالعه و پژوهش در مفهوم مصطلح آن به دست می آید و روحانیّت محترم که در مدارس علمیّه و حوزه های علمیّه درس می خوانند و نیز دانشجویان و اساتید رشته های مربوط به دین در دانشگاه ها مصداق آن هستند. 2.عالم به علم شهودی که این علم نام های دیگری مانند علم الهامی و علم ربّانی و معراجی و ... نیز دارد و صوفیّه صافی مشرب مصداق آن هستند و «خانقاه» مرکز دریافت آن است.

علم مورد نظر از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) ، علم شهودی و معراجی و الهامی است نه علم اکتسابی و تحصیلی و مدرسه ای.(2)پس منظور از عالمان نیز از دیدگاه ایشان ، عالمان به این نوع از علم هستند نه عالمان به علم اکتسابی و مدرسه ای.ناگزیر ، عبارت : «مجالس العلماء» به معنای : «مجلس های عالمان» نیز بر مجالس صوفیّه دلالت می کند که در «خانقاه»ها تشکیل می شود و مالامال از شهود و حضور و معراج و علم شهودی و ربّانی و معراجی است.

علاوه بر این ، عبارت : «او رایتنی فی الغافلین» به معنای : «یا شاید مرا در میان غافلان دیده ای» نیز صحّت و درستی استدلال ما را تایید می کند.زیرا این علم اکتسابی است که در کمال غفلت از ذکر الهی کسب می شود.چون طالب و طلبه و دانشجوی چنین علمی به هنگام کسب این علم باید تمام حواسش به مدرّس و معلّم خویش و درسی که ارایه می دهد باشد و نمی تواند ذکر الهی بگوید.به ویژه که ذکر اینان ذکر لسانی است و جمع میان توجّه به ذکر لسانی و توجّه به درس استاد از محالاتی است که هرگز اتّفاق نخواهد افتاد.در برابر ، علم شهودی صوفیّه قرار دارد که نه با غفلت بلکه با کمال توجّه به «ذکر الهی» آن هم از نوع «ذکر قلبی»(3) که ذکر مورد نظر قرآن و اهل بیت(ع) است به دست می آید.

پس اشارات حضرت سجّاد(ع) اشاراتی است که «خانقاه» را که جایگاه «ذکر الهی» و «علم شهودی» است تایید و تصدیق می کند و مردم را تشویق به شرکت در چنین مجالسی می فرماید.

---------------------------------------

1.دعای ابو حمزه ثمالی/امام سجّاد(ع)

2.در باره علم مورد نظر قرآن و اهل بیت(ع) در آینده مطلب خواهیم نوشت.

3.ذکر بر دو نوع است : 1.لسانی و زبانی که ذکر مورد نظر روحانیت محترم و بیشتر مسلمانان و شیعیان است 2.ذکر قلبی که مورد نظر قرآن و اهل بیت(ع) است و به صورت انحصاری در اختیار صوفیه حقّه است.

کسانی که در جاده ذکر زبانی گام می زنند نمی توانند به هنگام درس و کار و خوردن و آشامیدن و ..... ذکر بگویند و ناگزیر به غفلت می افتند.اما صوفیه که اشتغال به ذکر قلبی دارند چون این ذکر در قلب ادا می شود تداخلی با کار و درس و خوردن و نوشیدن و سخن گفتن و ... ندارد و یک درویش در همه حالات می تواند مشغول به ذکر گفتن باشد و هر گز به وادی غفلت در نیفتد.

خانقاه و عزلت (2)

 حسینیه شریعت قم که در محرّم سال 1384 و تنها دو روز پس از عاشورای حسینی در حرکتی وحشیانه به وسیله عده ای جاهل و زورمدار و از خدا بی خبر مانند خیمه های ابو عبدالله الحسین شب هنگام به آتش کشیده شده و روز بعد کاملا تخریب شد.اینک نیز زمین آن که متعلّق به دراویش نعمت اللهی گنابادی است و به زور از آن ها گرفته شده و غصبی است به پارکینگ و محلّ کسب درآمدهای مشروع!!!!!! تبدیل شده است.نوششان باد که تجلّی برزخی آن چرک و خون خواهد بود!



«و لتجدنّ اقربهم مودّة للّذین آمنوا الّذین قالوا انّا نصاری ذلک بانّ منهم قسّیسین و رهبانا و انّهم لا یستکبرون.و اذا سمعوا ما انزل الی الرّسول تری اعینهم تفیض من الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ یقولون ربّنا آمنّا فاکتبنا مع الشّاهدین»(1)


«و به طور قطع و یقین ، دوستدارترین آنان را نسبت به مومنان کسانی می بینی که می گویند : ما نصارا هستیم.این به خاطر وجود گروهی به نام قسّیسان و رهبانان در میان ایشان است که استکبار نمی ورزند و وقتی آنچه را که بر رسول نازل شده است می شنوند می بینی که چشمانشان به خاطر آنچه از حقیقت شناخته اند اشک می ریزد و می گویند : ای پروردگار ما ، ما ایمان آورده ایم پس ما را در زمره شاهدان بنویس.»



در این دو آیه شریفه ، خداوند رهبانان و قسّیسان را که گروهی از مسیحیان هستند و اهل عزلت و «دیر نشینی» هستند و روش دینداری آنان را که مبتنی بر : «معرفت»(=عرفوا) ، «حقیقت»(=الحقّ) و «شهود»(الشّاهدین) است می ستاید.بنابر این خداوند «دیر نشینی» و «دیر نشینان» را که در پی کسب «معرفت» و «حقیقت» از طریق «شهود» هستند تایید و تصدیق می کند.بدون شک این تاییدات الهی، در کنار آموزه ها و ارشادات اهل بیت(ع) که به آن ها نیز خواهیم پرداخت مشوّق صوفیّه در ایجاد «خانقاه» و «عزلت» گرفتن از مردم بوده است.زیرا «خانقاه» نیز مانند «دیر» جایگاه کسانی است که اهل کسب معرفت و حقیقت از طریق شهود هستند.بنابراین خانقاه نیز مانند دیر ، و خانقاه نشینان نیز مانند دیر نشینان مورد تایید و تصدیق خدای تعالی هستند.زیرا آنچه را که خداوند تایید می کند روش دینداری و دین ورزی راهبان و قسّیسان است که همانطور که گفتیم روشی مبتنی بر کسب معرفت و حقیقت از طریق شهود است و چون این روش ، روش دینداری و دین ورزی صوفیان نیز هست پس این نتیجه منطقی به دست می آید که «تصوف و صوفیّه و خانقاه» نیز مورد تایید و تصدیق حضرت باری تعالی است.

قرار گرفتن اصطلاحات : «معرفت» و «حقیقت» و «شهود» در کنار هم در این آیه که هر سه از اصطلاحات کلیدی مکتب تصوف هستند بسیار چشم نواز است و نشان می دهد صوفیه بر خلاف گروه های دیگر مانند علما و فقها و متکلّمین و فلاسفه و ... اصطلاحات خود را از قرآن برداشت کرده و گرفته اند.

----------------------------------------

1.مائده/82 - 83

خانقاه و عزلت (1)

                                       خانقاه اهل دل ؛ حسینیه امیر سلیمانی - نماز عید فطر

یکی از مواردی که مخالفان صوفیه به عنوان یکی از بدعت های صوفیه مطرح و صوفیه را به بدعت گزاری در دین متّهم می کنند و به این واسطه صوفیه را در جامعه و میان عوام الناس تحت فشار می گذارند مسئله تأسیس «خانقاه»(1) به وسیله ایشان برای خلوت و ریاضت و عبادت و بندگی است.ما در سلسله مباحثی که از این پس خواهیم آورد به مبانی دینی ، یعنی مبانی قرآنی و روایی و تاریخی تأسیس خانقاه که مشروعیّت تأسیس
خانقاه و بدعت نبودن آن را تبیین می کنند خواهیم پرداخت انشاءالله.


 

علی(ع) : و لقد کنت معه اتّبعه اتّباع الفصیل اثر امّه یرفع لی فی کلّ یوم علما من اخلاقه و یامرنی بالاقتداء به و لقد کان یجاورفی کلّ سنة بحراء فاراه و لا یراه غیری.(2)


علی(ع) در وصف رسول خدا(ص) : «من همراه او بودم و مانند بچه شتری که در پی مادر خود روان است از او پیروی می کردم.هر روز پرچمی نو از اخلاق خود را برای من می افراشت و مرا به پیروی از خود امر می کرد.او در هر سال در غار حراء ساکن می شد و جز من کسی با ارتباطی نداشت و او را نمی دید.»



این روش حضرت(ص) در کناره گیری از مردم به جهت عبودیت الهی و خلوت با خداوند و این نقل حضرت علی(ع) باعث ایجاد انگیزه در صوفیان شد تا آن ها با ساخت مکانی به نام «خانقاه» به پیروی از سنّت عبودی رسول خدا(ص) در عین حفظ ارتباطات اجتماعی خود ، از مردم کناره گیری کنند و به «عزلت» که یکی از اصول تصوف است بپردازند.پس ساخت خانقاه ریشه در سنّت رفتاری و عبودی پیامبر(ص) دارد.

نکات مهمی در فرمایشات علی(ع) موجود است:

یکی آنکه ، حضرت می فرماید این عزلت و اختیار کردن غار حراء برای خلوت ، از اخلاق حضرت محمد(ص) بوده است.پس صوفیان در اختیار خلوت و عزلت ، متخلّق به اخلاق نبوی و محمدی هستند.

دیگر آنکه ، حضرت رسول(ص) به علی(ع) امر به پیروی از خود در این زمینه کرده بوده اند.پس ساخت خانقاه و گوشه گیری از مردم به پیروی از رسول خدا(ص) بوده است.پس صوفیه از امر ایشان اطاعت کرده اند.

دیگر آنکه ، غار حراء نخستین خانقاه جهان اسلام است و رسول خدا(ص) و علی(ع) نخستین عزلت گزینان و خانقاه نشینان جهان اسلام بوده اند.

و آخر آنکه ، روش صوفیه در اختیار کردن پیر و ولیّ و پیروی از او بنابر سنّت و روش تربیتی رسول خدا(ص) و علی(ع) است.زیرا علی(ع) می گوید که حضرت هر روز پرچم اخلاقی جدیدی بر می افراشت و به من امر می کرد تا از او پیروی کنم.من هم مانند بچه شتر که پیوسته به دنبال مادرش می رود و جز این کار در عالم کار دیگری نمی داند به دنبال او می رفتم.پس صوفیه روش تربیتی خود را هم از اهل بیت(ع) گرفته اند.در حالی که روش علما و فقها و مدعیان جانشینی رسول خدا و اهل بیت ، مبتنی بر اکتساب علم و درس خواندن است.در حالی که رسول خدا(ص) اصلا سواد نداشتند.در این روایت شریف ، رسول خدا(ص) به مثابه یک پیر در مفهوم صوفیانه آن ظهور و تجلّی دارند و علی(ع) هم به مثابه یک مرید صادق در مفهوم صوفیانه آن.

-----------------------------------

1.خانقاه معرّب یعنی عربی شده خانه گاه به معنای محل خانه کردن و اقامت کردن است.

2.بحار الانوار/محمد باقر مجلسی/ج15/ص361

قطب ، دل عالم هستی و صاحب دل و صاحبدل است


مولانا قطب را صاحب دل و صاحبدل و به مثابه دل عالم هستی می داند.وی معتقد است که خدای تعالی فیض و رحمت و موهبت را در کف با کفایت او نهاده است و هر که به دنبال فیض الهی و رحمت و مغفرت و رضایت و موهبت الهی است باید دست در دست او نهد و با او بیعت کند تا بتواند آن مواهب را از کف با کفایت او برداشت کند.هر که را او قبول کند مورد قبول خدا و هر که را او رد کند مردود خدای تعالی است :

صاحب دل آینه شش رو شود

حق ازو در شش جهت ناظر بود

هر که اندر شش جهت دارد مقرّ


نکندش بی واسطه او حق ، نظر


گر کند ردّ ، از برای او کند


ور قبول آرد ، همو باشد سند


بی ازو ندهد کسی را حق نوال


شمّه ای گفتم من از صاحب وصال


موهبت را بر کف دستش نهد


وز کفش آن را به مرحومان دهد


با کفش دریای کلّ را اتّصال


هست بی چون و چگونه ، بر کمال


اتّصالی که نگنجد در کلام


گفتنش تکلیف باشد ، والسّلام


صد جوال زر بیاری ای غنی


حقّ بگوید دل بیار ای منحنی


گر ز تو راضی است دل ، من راضی ام


ور ز تو معرض بود ، اعراضی ام


ننگرم در تو ، در آن دل بنگرم


تحفه او را آر ، ای جان بر درم


با تو او چون است؟هستم من چنان


زیر پای مادران باشد جنان


مادر و بابا و اصل خلق او است


ای خنک آنکس که داند دل ز پوست


آن دلی آور که قطب عالم اوست


جان جان جان جان آدم اوست


از برای آن دل پر نور و برّ


هست آن سلطان دل ها منتظر


زانکه آن صاحب دل با کرّ و فرّ


هست در بازار ما معیوب ، خر


صاحب دل جو اگر بی جان نه ای


جنس دل شو گر ضد سلطان نه ای


آنکه زرق او خوش آید مر تو را


آن ولیّ توست ، نه خاص خدا


هر که او بر خو و بر طبع تو زیست


پیش طبع تو ولیّ است و نبی است




(مثنوی معنوی/دفتر پنجم/حکایت محمد خوارزمشاه که شهر سبزوار.../با حذف برخی از ابیات)

قطب ، شیر حضرت حقّ و واسطه فیض الهی است


مولانا قطب را شیر حضرت حقّ می داند که کار او صید فیض الهی و رساندن آن به خلق ، و نیز صید وحوش ؛ یعنی صفات رذیله سالک است.مولانا نسبت قطب را به مردم مانند نسبت عقل با بدن می داند.از نظر مولانا قطب چون به نور و کمال مطلق دست یافته است پس عاشق خود است و به غیر و به ماسوی نیازی ندارد اما مردم و مجموعه هستی عاشق او هستند - چه بدانند و چه ندانند - و بر گرد مدار وجود او می چرخند و به او نیازمندند :

قطب ، شیر و صید کردن کار او

باقی این خلق باقی خوار او


تا توانی در رضای قطب کوش!


تا قوی گردد کند صید وحوش


او چو عقل و خلق چون اعضا و تن


بسته عقل است تدبیر بدن


قطب آن باشد که گرد خود تند


گردش افلاک گرد او بود


مرده پیش او کشی زنده شود


چرک در پالیز روینده شود




(مثنوی معنوی/دفتر پنجم/تشبیه کردن قطب که عارف واصل است .../با حذف ابیاتی)

قطب ، عالِم امت محمد(ص) و عارف به خدا و به امر خدا است



«فانّی لا اترک الارض الّا و فیها عالم تعرف به طاعتی و تعرف به هدای و تکون النجاة فیما بین مقبض النبیّ و مبعث النبیّ الآخر و لم اکن اترک النّاس بغیر حجّة لی و داع الیّ و هاد الی سبیلی و عارف بامری فانّی قد قضیت ان اجعل لکلّ قوم هادیا اهدی به السعدآء و یکون حجّة لی علی الاشقیآء»(1)


«همانا من زمین را بدون عالمی که به وسیله او طاعت و هدایت من شناخته شود رها نمی کنم تا او مایه نجات در فاصله میان مرگ یک پیامبر و بعثت پیامبر دیگر باشد.و مردم را بدون حجّتی از جانب خویش و کسی که به من دعوت کند و به راه من هدایت کند و عارف به امر من باشد رها نمی کنم.همانا من مقرّر کرده ام که برای هر مردمی یک هادی قرار دهم تا به وسیله او سعادتمندان را هدایت کنم و او حجّتی از جانب من بر بدبختان باشد.»


منظور از عالم در این روایت قدسی ، عالمان و فقیهان نیستند.زیرا علم این ها مدرسه ای و تحصیلی و اکتسابی است.در حالی که علم پیامبران ، علم شهودی و معراجی است.پس منظور از این عالمان ، «اقطاب» و «مشایخ» صوفیه اند که علمشان همچون پیامبران ، علمی شهودی است.در ضمن از فعل : «تعرف» و اسم : «عارف» مشخص می شود که راه این عالمان باید راه دریافت عرفان از ذات اقدس الهی باشد که این راه همان سلوک الی الله در تصوف است که منجر به عرفان نسبت به اسماء و صفات و در نهایت ذات خدای تعالی می شود.

----------------------------------

1.قلزم/حضرت آقای نور علیشاه ثانی/ج1/ص263 و : کافی/ج6/ص350 و : بحارالانوار/ج11/ص331

قطب ، به خلوص ذاتی بار یافته و مخلص عصر خویش است


در قرآن از مقامی نام برده شده است به نام مقام «مخلصین» که از دیدگاه قرآن عالی ترین مقام و جایگاهی است که یک انسان می تواند به آن دست یابد و این همان مقام «فناء فی ذات الله» است که صوفیه آن را مطرح کرده اند و عالی ترین مرحله از مراحل «فناء فی الله» است.«مخلص» با فتحه حرف لام ، یعنی کسی که به مقام خلوص ذاتی رسیده و خداوند او را در مرتبه ذات خالص قرار داده است.این با مخلص که حرف لام آن کسره داشته باشد تفاوت دارد.مخلص اگر با کسره حرف لام خوانده شود به کسی گفته می شود که سعی دارد خود و عمل خود را خالص قرار دهد اما گاهی می تواند و گاهی نه.اما مخلص اگر با فتحه حرف لام خوانده شود دلالت بر کسی می کند که خداوند ، ذات او را خالص گردانده و او را به مقام فناء در ذات خود بار داده است.این همان مقام و شخصیّت قطب در تصوف است.اینک به مدد آیات الهی قرآن ویژگی های درونی و شخصیّتی «مخلصین» را بررسی می کنیم :
ا.ارزش مخلصین با اعمال آن ها سنجیده نمی شود.زیرا آن ها به مقام «فناء فی ذات الله» رسیده و فانی در ذات الهی شده و دیگر از خود ، هستی ای ندارند تا بتوان به آن وجود و هستی عملی را نسبت داد : «و ما تجزون الّا ما کنتم تعملون.الّا عباد الله المخلصین»(1) ، «شما جز بر اساس اعمالتان مجازات نمی شوید.مگر بندگان مخلص خدا»


ب.بنابراین در عرصه قیامت احضار نمی گردند : «فکذّبوه فانّهم لمحضرون.الّا عباد الله المخلصین»(2) ، «او را تکذیب کردند پس احضار می شوند.مگر بندگان مخلص خدا»


ج.مخلصان از دایره تسلّط و گزند ابلیس و شیاطین بیرون هستند و دست آن ها به دامان بلند مخلصان نمی رسد تا آن ها را گمراه کنند و به نافرمانی از خداوند مبتلا گردانند.ابلیس خود به این حقیقت اعتراف کرده است : «قال فبعزّتک لاغوینّهم اجمعین.الّا عبادک منهم المخلصین»(3) ، «(ابلیس)گفت : به عزّتت سوگند همه آن ها(=بندگان) را گمراه می کنم.مگر آن دسته از آن ها که بندگان مخلص تو هستند.»و این دقیقا همان ویژگی ای است که بیعت با قطب وقت را که مخلص وقت است واجب می کند.زیرا کسی که با او بیعت می کند زیر پرچم حمایت او قرار می گیرد و در صورت تسلیم شدن در برابر او و اطاعت از اوامر او ، در سفر روحانی سلوک الی الله از گزند ابلیس و شیاطین در امان خواهد بود.این آیه به ما نشان می دهد که بیعت با قطب وقت واجب است و بدون بیعت با او کسی از گزند ابلیس و شیاطین در امان نخواهد بود تا برای او دینی باقی بماند.


د.آن ها بر صراط مستقیم قرار دارند و خود عین صراط مستقیم هستند : «قال ربّ بما اغویتنی لازیّننّ لهم فی الارض و لاغوینّهم اجمعین.الّا عبادک منهم المخلصین.قال هذا صراط علیّ مستقیم»(4) ، «(ابلیس)گفت : پروردگارا ، بخاطر آنکه مرا گمراه کردی زمین را برای آن ها می آرایم و همه آن ها را گمراه می کنم.مگر آن دسته از آن ها که از بندگان مخلص تو هستند.(خدا)گفت : این (خلوص و بنده خالص شده من) راه مستقیمی است که به سوی من می آید.»این آیه هم به ما نشان می دهد که بدون بیعت با مخلص وقت و قطب وقت کسی نمی تواند بر صراط مستقیم قرار داشته باشد تا بتواند به سوی خدا حرکت کند.پس باز تاکید می شود که بیعت با قطب وقت واجب است.


ه.تنها مخلصان به مقام بندگی بار یافته و تنها آن ها هستند که می توانند خداوند را آنگونه که شایسته او است توصیف کنند و از او به دیگران گزارش بدهند : «سبحان الله عمّا یصفون.الّا عباد الله المخلصین»(5) ، «خدا از آنچه آن ها توصیف می کنند منزّه و پیراسته است.مگر بندگان مخلص خدا» ، این آیه هم به مقام« فناء فی الله» مخلصان اشاره دارد.زیرا فقط کسی که به مقام فناء فی الله رسیده است و زبان او زبان خدا است می تواند با زبان خود خدا به توصیف خدا بپردازد.دیگران چون زبانشان در پس اندیشه های بشری آن ها نشسته است توصیفشان از خدا توصیفی بشری با تمام محدودیت های یک بشر است.


و.چون دست ابلیس از دامان مطهّرشان به دور است به سوء و فحشا آلوده نمی شوند : «و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رءا برهان ربّه کذلک لنصرف عنه السّوء و الفحشآء انّه من عبادنا المخلصین»(6) ، «او(=زلیخا) آهنگ او را کرده بود و او(=یوسف) هم اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ او را می کرد.ما اینچنین سوء و فحشا را از او(=یوسف) دور کردیم.قطعا او از بندگان مخلص ما بود.» عبارت : «ان رءا برهان ربّه» به ما نشان می دهد که مخلصان اهل شهود حقایق هستند و حواس و مشاعر باطنی آن ها باز است.به عبارت دیگر روش دینداری آن ها روشی شهودی است نه روشی مبتنی بر تحصیل در مدرسه و حوزه و دانشگاه.


اینک می خواهیم پیشاپیش به یک شبهه احتمالی پاسخ دهیم تا نوشتار ما روشنایی بیشتری بیابد.ممکن است کسی اشکال کند که این مقام ویژه انبیا و امامان است و دیگران ، از جمله اقطاب صوفیه ، نمی توانند به این جایگاه دست یابند.خداوند خود در قرآن پاسخ این شبهه و اشکال را داده است.به این صورت که خداوند یکی از دلایل نزول قرآن را این بر می شمارد که اگر این قرآن را نازل نمی کردیم مشرکان می گفتند اگر یکی از کتاب های آسمانی پیشینیان نزد ما بود ما قطعا به مقام مخلصان بار می یافتیم.و خداوند اینگونه به ما نشان می دهد که همگان حتّا مشرکان هم در صورت ایمان و حرکت بر صراط قرآن می توانند به عالی ترین مقامی که یک انسان می تواند برسد یعنی مقام اخلاص ذاتی و مقام مخلصان دست یابند : «و ان کانوا لیقولون.لو انّ عندنا ذکرا من الاوّلین.لکنّا عباد الله المخلصین»(7) ، «و(مشرکان) به تاکید می گفتند : اگر ذکری از پیشینیان نزد ما می بود حتما و قطعا ما از مخلصان می شدیم»








----------------------------------


1.صافّات/39 - 40


2.همان/127 - 128


3.ص/82 - 83


4.حجر/40 - 41


5.صافّات/159 - 160


6.یوسف/24


7.صافّات/167 - 169

قطب ، میوه کرامت الهی است


«تهدی بکرامتک من تحبّ»(1)


«هر کسی را که دوست داشته باشی به خاطر کرامتت هدایت می کنی.»




یکی از شبهاتی که مخالفان تصوف افکنده اند و بر آن اصرار دارند این است که مقامات عالی کمال تنها از آن اهل بیت(ع) است و دیگران ؛ از جمله اقطاب صوفیّه که مدعی رسیدن به مقام فناء فی ذات الله و بقاء بالله و ادراک مقام مخلصین(به فتح حرف لام) هستند راهی به آن مقامات عالیه ندارند.اما در فرازی که از دعای ابو حمزه ثمالی نقل کردیم ، حضرت سیّد السّاجدین(ع) موضعی درست در برابر موضع این مدعیان اتّخاذ فرموده اند و به صحابی خاص خود ؛ ابو حمزه ثمالی تعلیم کرده اند که خداوند هر کسی را که دوست داشته باشد هدایت خواهد کرد و منتظر اجازه اینان نمی ماند.در حقیقت امام(ع) به ابو حمزه جسارت می بخشد.او را تحقیر نمی کند که هدایت مخصوص ما اهل بیت است و شمایان حظّی از آن ندارید.جسارت می بخشد تا او نیز از درگاه الهی هدایت بطلبد و بداند که می تواند برسد. این دقیقا همان چیزی است که صوفیّه در مکتب اهل بیت(ع) آموخته اند و به حق مدّعی آن هستند.اما متولّیان دین صوری(2) دیدگاهی یهودی و اسراییلی به مقوله دین دارند.یعنی همانگونه که بنی اسراییل ، دین خدا و هدایت الهی را منحصرا در اختیار خود می دانستند و دیگران را تحقیر می کردند اینان نیز هدایت را منحصرا در اختیار اهل بیت(ع) می دانند و دیگران را تحقیر می کنند در حالی که همانگونه که در فراز بالا از دعای حضرت سجّاد دیدیم این مطلب ، صد در صد مخالف دیدگاه های اهل بیت(ع) است.پس از دیدگاه امام سجّاد(ع) که نماد اهل بیت(ع) و بیانگر دیدگاه قرآن است ، راه برای همه باز است و اقطاب صوفیّه نیز می توانند به عالی ترین نقطه کمال برسند و «انسان کامل» شوند.نکته ای که در فراز بالا از دعای ابو حمزه خود نمایی می کند این است که امام(ع) هدایت کردن هر طالب هدایتی را توسط خداوند ، مقتضای کرامت الهی می داند.یعنی از کرامت الهی به دور می بیند که کسی طالب هدایت باشد و خداوند او را هدایت نکند.صوفیّه به پیروی از اهل بیت(ع) این کرامت را برای خداوند قایل هستند در حالی که متولّیان دین صوری آن را از خداوند سلب می کنند.


در قرآن نیز آیات بسیار زیادی وجود دارد که نشان می دهد بهره مندی از مراتب بالا و بالاترین و عالی ترین مراتب هدایت و ایمان ملک طلق کسی یا خاندانی نیست و خای تعالی هر کس را که بخواهد هدایت می کند.از جمله : «قل لله المشرق و المغرب یهدی من یشآء الی صراط مستقیم»(3) ، «بگو مشرق و مغرب عالم از آن خدا است.هر کسی را که بخواهد به صراط مستقیم هدایت می کند.» یا : «یهدی الله لنوره من یشآء»(4) ، «خدا هر کسی را که بخواهد به نورش هدایت می کند.»آیه نخست اشارت زیبایی دارد.می فرماید که مشرق و مغرب از آن خدا است و بلافاصله می گوید خدا هر که را بخواهد هدایت می کند.یعنی هدایت در اختیار دینی خاص یا گروهی خاص نیست.بلکه همانگونه که در مباحث آینده خواهیم دید هر کس که آمادگی هدایت را داشته باشد خدا او را به قطب وقت یا یکی از بازوهای او می رساند تا هدایت شود.آیه دوم هم به صراحت می گوید که خدای تعالی هر کسی را که بخواهد به نور خود هدایت می کند.یعنی هر کسی که راه دینداری او مانند صوفیه راه کسب نور باشد خدای تعالی او را که درد نور دارد ، درد خدا دارد به نور که عبارت از حقیقت خود خدا است می رساند.پس از دیدگاه قرآن و اهل بیت(ع) بهره مندی از عالی ترین مراتب هدایت و نور و ایمان برای همه امکان پذیر است و اختصاص به اهل بیت(ع) ندارد.


قطب وقت که انسان کامل است در راس هرم نور و هدایت و ایمان نشسته است.


«تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل»


-----------------------------------


1.دعای ابو حمزه ثمالی/امام سجّاد(ع)


2.دین صوری اصطلاحی است که بنده ابداع کرده ام و بر دین رایج در جامعه که به صورتی از دین بسنده می کند و حظّی از مغز آن ندارد و نهاد روحانیت رسمی تولیت آن را بر عهده دارد اطلاق می شود و در مقابل «دین نوری» که دین صوفیّه است و مبتنی بر کسب نور و فناء در نور مطلق الهی می باشد قرار می گیرد.


3.بقره/142


4.نور/35

قطب ، محلّ نزول و صعود ملائکه و روح است


«ینزّل الملائکة بالرّوح من امره علی من یشآء من عباده ان انذروا انّه لا اله الّا انا فاتّقون»(1)


«(خداوند) فرشتگان را به وسیله روحی از (عالم) امر خویش بر هر یک از بندگانش که بخواهد نازل می کند که : " (مردم را) بیم دهید که هیچ معبودی جز من نیست ، از من بترسید. " »



نکته هایی بس عمیق در این آیه شریفه موجود است که در حد توان به آن ها اشاره می کنیم :

1.خدای تعالی در این آیه شریفه به صراحت انحصار شکنی می کند و می گوید فرشتگان و روح را بر هر یک از بندگانش که بخواهد نازل می کند.این از طرفی پاسخی محکم به اهل سنّت است که نزول فرشتگان بر اهل بیت(ع) را قبول ندارند و آن را ویژه پیامبر(ص) می دانند و از طرف دیگر ، پاسخی محکم به متولّیان دین صوری در حوزه مکتب تشیّع است که این معانی را ویژه اهل بیت(ع) دانسته و آن را از دیگران ؛ از جمله اقطاب و مشایخ صوفیّه نفی می کنند.غافل از اینکه اگر بنا بر نفی این معانی از دیگران ، و انحصار آن به گروه خاصی باشد پس اهل سنّت هم می توانند در انحصار آن به پیامبران(ع) محق باشند.

2.«روح» در این آیه شریفه با توجّه به ضمیر «انا» که اشاره به ذات الهی دارد بیانگر مرتبه فناء ذاتی فی الله است.به عبارت دیگر ، نزول روح بر شخص به معنای رسیدن آن شخص به مقام فناء ذاتی که آخرین و عالی ترین مرتبه فناء فی الله است می باشد.به عبارت روشن تر وقتی سالک واصل به مقام فناء ذاتی می رسد در حقیقت به ادراک روح الهی نایل می شود و به چشم ذات ، ذات را شهود می کند و سلطنت بی چون و چرای الهیّه را در تمام ارکان عوالم هستی می بیند و آنگاه با عبور از مرتبه فناء مطلق فی ذات الله به مرتبه بقاء بالله در حقیقت قطب عالم امکان و خلیفه الهی به سوی خلق باز می گردد و می تواند با امتثال امر الهی مردم را بترساند و بیم دهد که خدایی جز ذات اقدس الهی وجود ندارد.تنها انذار و شهادت چنین شخصی ، انذار و شهادت حقیقی و مورد رضایت الهی است.ابتدا رسول مکرم اسلام(ص) و پس از ایشان و به تربیت و دستگیری ایشان علی و دیگر اهل بیت(ع) به توالی به این مقام منیع رسیدند و اینک در عصر غیبت ، اقطاب نمایندگی این مقام و مسئولیت را بر عهده دارند.

3.اگر «انذروا» را انذار فرشتگان و روح به آن شخص بگیریم معنا و حقیقتی که در شماره 2 مطرح کردیم تثبیت می شود. زیرا عوالم بالاتر از این عالم عوالم استعدادی است.یعنی تا کسی اهلیّت و استعداد ورود به آن ها را نداشته باشد اساسا نمی تواند وارد آن عوالم شود و آن عوالم را ادراک کند.پس وقتی روح بر شخصی وارد می شود تا به او بگوید برو و مردم را بترسان که خدایی جز او نیست در حقیقت آن شخص اهلیّت و استعداد ملاقات روح را داشته است.پس چنین شخصی همانطور که تبیین کردیم به مرتبه فناء ذاتی رسیده است.

4.و اگر «انذروا» را به معنای انذار مردم به وسیله شخصی که «روح» را ادراک کرده و در حقیقت به مقام فناء ذاتی بار یافته است بگیریم با توجّه به آنکه فعل امر : «انذروا» فعل جمع است ، بر تسلسل سلسله هادیان و عدم توقّف این سلسله پس از پیامبر دلالت می کند و چون اطلاق دارد و مقیّد به قید خاصی نشده است منحصر به خاندان اهل بیت(ع) نخواهد بود و شامل دیگران از جمله اقطاب صوفیّه هم خواهد شد.زیرا تربیت عملی ، امری تعطیل پذیر نیست و خدایی که بشر را برای تربیت و هدایت شدن آفریده است او را بی هادی و مربّی رها نمی کند.نهاد روحانیت هم که مبنای دینداریش بر تدریس ذهنی مطالب دینی و نه تربیت عملی استوار است نمی تواند نقش هادی را بازی کند و تنها می تواند در حد خود پاسخگوی مسایل شرعی مردم باشد.این حقیقتی است که بزرگان از علمای شیعه هم به آن اعتراف کرده اند.(2) اینجا است که این شعر حضرت مولانا بهتر درک می شود :

پس به هر دوری ولیّی قائم است

آزمایش تا قیامت دائم است

5.بیان الهی مبنی بر نزول : «فرشتگان و روح» بر شخص ، بیان مراتب فناء فی الله است که تا مرتبه فناء اسمایی ، فرشتگان همسفر سالک الی الله هستند و در مرتبه فناء ذاتی آن ها از دور خارج شده و روح الهی به مدد سالک می آید تا سالک ، سالک واصل شود.

6.بر اساس مطالبی که عنوان شد انذار : «لا اله الّا انا فاتّقون» می تواند یک گزارش از سوی شخص پیامبر و امام و قطب نباشد.بلکه زبان حال شخص فانی فی ذات الله باشد.یعنی چون وی در این مرتبه از فناء ، دیگر ذات و انّیّت و انانیّت و هستی مجازی و حیثیّت دروغین ندارد ، این خدا است که از زبان او سخن می گوید و شنونده بی بصیرت ممکن است با عدم ادراک حال و مقام سالک ، او را به کفر گویی متّهم کند.چنان که با حلّاج کردند.اما به واقع کفر نیست و خود عین توحید ناب است.

-----------------------------------

1.نحل/2

2.برای دریافت نظرات علمای بزرگ شیعه در این زمینه می توانید به کتاب : «تصوف و عرفان از دیدگاه علمای متأخر شیعه» نوشته اینجانب مراجعه فرمایید.

قطب ، سایه خدا و دلیل نور خورشید الهی است


مولانا ، قطب را سایه خدا بر زمین می داند.سایه نشانه وجود نور است.تعبیر قطب به سایه نشانه این است که از دیدگاه مولانا قطب نشانه نور الهی و وجود نور الهی است.یک معنای سایه هم این است که سایه وجود مستقلی از خود ندارد و وجودش وابسته به صاحب و خالق سایه و تابعی از آن است.مولانا با تشبیه قطب به سایه در حقیقت به مقام فناء فی الله قطب اشاره دارد که قطب به خاطر احراز مقام فناء فی الله از خود در برابر خدا وجود مستقلی ندارد.و وجود و اراده اش محو در وجود و اراده حق تعالی است.زیرا سایه از خود شأنی ندارد و هر حرکتی که صاحب سایه انجام دهد سایه نیز همان را تکرار خواهد کرد.یعنی سایه محو در صاحب خود است.این تمثیل همانطور که گفته آمد نشان می دهد که قطب در برابر خدا توهم وجود مستقل ندارد و وجود و اراده و اعمالش فانی و محو در وجود و اراده و افعال الهی است.یک معنای دیگر سایه بودن قطب این است که چون سایه محل آرامش و روح و راحت است ، قطب نیز که سایه خداوند است محل دریافت آرامش و روح و راحت و رحمت و فیض الهی است.از نظر مولانا تسلسل و پی در پی آمدن پیامبران و امامان و اولیا و اقطاب تفسیر واقعی آیه ای از سوره فرقان است که خدای تعالی در آن به چگونگی بسط سایه ها اشاره می کند.مولانا آن ها را سایه می داند و اشاره آیه به بسط سایه ها را تاکید آیه بر تسلسل و پی در پی آمدن و عدم انقطاع حلقه های زنجیره هادیان می شمارد.او توصیه می کند اگر کسی می خواهد به وادی سلوک وسفر الی الله پا بگذارد بدون دلیل و راهنما یعنی بدون قطب پا به این وادی نگذارد.از نظر او ، قطب نوری است که خاموشی نمی پذیرد و آفتابی است که غروب ندارد و سالک صادق باید با پشت پا زدن به نورهایی که گاه هستند و گاه نیستند یعنی مدعیانی که گاه درست راه می نمایند و گاه غلط ، مانند ابراهیم(ع) «لا احبّ الآفلین» بگوید و به خورشید تابنده ، یعنی قطب رو آورد و خانه دل را از حسادت به او پاک و خود را تسلیم او کند.او حسادت را مانع ایمان آوردن مخالفان ، به مقام و جایگاه قطب می داند :


سایه یزدان بود بندۀ خدا

مرده او زین عالم و زندۀ خدا

دامن او گیر زوتر بی گمان

تا رهی در دامن آخر زمان

«کیف مدّ الظّلّ»(1) نقش اولیاست

کو دلیل نور خورشید خداست

اندرین وادی مرو بی این دلیل

«لا احبّ الآفلین»(2) گو چون خلیل

رو ز سایه آفتابی را بیاب

دامن شه شمس تبریزی بتاب

ره ندانی جانب این سور و عٌرس(3)

از ضیاء الحق حسام الدّین(4) بپرس

ور حسد گیرد تو را در ره گلو

در حسد ابلیس را باشد غلو

کو ز آدم ننگ دارد از حسد

با سعادت جنگ دارد از حسد

عقبه ای(5) زین صعب تر(6) در راه نیست

ای خنک آنکش حسد همراه نیست

این جسد خانه حسد آمد بدان!

از حسد آلوده باشد خاندان

گر جسد خانه حسد باشد و لیک

آن جسد را پاک کرد الله نیک

چون کنی بر بی حسد ، مکر و حسد

زان حسد دل را سیاهی ها رسد

خاک شو مردان حق را زیر پا

خاک بر سر کن حسد را همچو ما


(مثنوی معنوی/دفتر اول/قصه دیدن خلیفه لیلی را/با حذف ابیاتی)


************************** **

(1)خداوند چگونه سایه ها را بسط داد؟(فرقان/45)

(2)غروب کنندگان را دوست ندارم(انعام/76)

(3)غذایی که در میهمانی می دهند.مهمانی پس از عروسی

(4)حسام الدین چلبی ارموی ، از مریدان برگزیده و جانشین مولانا که مثنوی به خواهش او سروده شد و در 683 در قونیه خرقه تهی کرد.

(5)گردنه ، راه سخت کوهستانی

(6)سخت تر ، دشوار تر

قطب ، آیینه ای خدا نما است


حضرت مولانا در دفتر پنجم مثنوی به بیان مقام قطب می پردازد و اینکه چرا خدای تعالی قطب را مامور هدایت مردم کرده است.او می گوید گر چه قطب ظاهری بشری دارد اما در پس این ظاهر بشری که مانند آیینه ای است که دیگران در آن چهره بشری خود را می بینند خدا نشسته است و این خدا است که اعضاء و جوارح او از جمله زبان او را در اختیار خود گرفته و آ ن ها را به کار می گیرد و با بندگان خود سخن می گوید.وی برای تقریب
این معنا به ذهن خواننده نحوه آموزش طوطیان به وسیله مربیان را مثال می زند.می گوید وقتی مربی می خواهد به طوطی ای چیزی بیاموزد طوطی را در برابر آینه می نشاند و خود به پشت آینه می رود و کلمه مورد نظر را تکرار می کند.طوطی با نگریستن در آینه فکر می کند که آن طوطی در آینه در حال سخن گفتن با اوست.بنابراین از هم جنس خود می آموزد.مولانا می خواهد بگوید تعلیم و یادگیری نیاز به تجانس دارد و فقط همجنس از همجنس چیزی یاد می گیرد.بنابراین خدای تعالی که بشر را آفریده تا او به معرفت الله دست یابد تنها راهش این است که بنده ای را به مقام فناء فی الله برساند و در پس جسم آن بنده بنشیند تا از طریق آن بنده خاص خود دیگر بندگانش را تربیت کند.مولانا می گوید قطب کسی است که ظاهرش بشر است تا بشر به او انس بگیرد و از او بیاموزد اما در باطن او خدا نشسته است و اوست که می آموزاند و راز می گوید و تلقین ذکر می کند.پس همیشه باید قطبی باشد که خدا از طریق او به هدایت بندگانش بپردازد :
طوطی ای در آینه می بیند او
عکس خود را پیش او آورده رو
در پس آیینه آن اُ ستا(1) نهان
حرف می گوید ادیب خوش زبان
طوطیک پنداشته این گفت پست
گفتن طوطی است کاندر آینه است
پس ز جنس خویش آموزد سخن
بی خبر از مکر آن گرگ کهن
از پس آیینه می آموزدش
ورنه ناموزد جز از جنس خودش
گفت را آموخت زان مرد هنر
لیک از معنی و سرّش بی خبر
از بشر بگرفت منطق یک به یک
از بشر جز این چه داند طوطیک؟
همچنان در آینه جسم ولیّ
خویش را بیند مرید ممتلی
از پس آیینه عقل کلّ را
کی ببیند وقت گفت و ماجرا؟
او گمان دارد که می گوید بشر
وان دگر سرّ است و او زان بی خبر
حرف آموزد ولی سرّ قدیم
او نداند ، طوطی است او ، نی ندیم

(مثنوی معنوی/دفتر پنجم/تمثیل تلقین شیخ مریدان را....)


**************************

1.استا = استاد